مسافر جاده ای تنهایی |
|
چقدر سخته منتظر کسی باشی که فکر امدن نیست مهمان عزیزی باشی که فانوس خانه اش روشن نیست چقدر سخته است ادم رو از ارزوهایش دور کنند و اورا به مسیر ناخواسته ای مجبور کنند چقدر سخته نوشته هایت را نا خوانده خاک کنند و اسمت را از خاطر ه ها پاک کنند چقدر درد ناک است احساست را پو چ بدارند نوشته شده توسط رویا تاریخ جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 21:13 |+|
شبی تاریک و پر ازسکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه ناامید از فردایی روشن بازم نقش چشمات در خیالم تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس ارامش می کنم خاطرات با تو بودن در حال رفت و امد در ذهنم هستن هنوز چشم به راهتم نازنین اخر چرا این نفسهام تلخه ؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرابه کام خویش می گرفت و این روح خسته رابه اسمونها میبرد هر جا که باشد دیگر بدتر از این جا که نیست شاید این جوری یکبار بمیرم ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن بذار خداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود یک عاشقی بود که یک معبود داشت عاشقه دل خویش به وجود معبودش بود پرستش اون بالاترین عبادتش بود نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سر نوشتش و اونو تنها می ذاره هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره نشنیدم چی گفتی بلندتر بگو چی؟ روزهای شاد هم داشتیم اره روزهای خیلی شادی اما میدونی چیه ولی ان قدر روزهای غمگین روحم را پژمرد که شادیهای کوچیکیمون لا به لای غمها گم شدن نوشته شده توسط رویا تاریخ پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 22:9 |+|
چشمه ای روشن از افتاب را در نگاهت دید ه ام
موج دریای عاشقی را در صدایت شنید ه ام و در کو چه بازارهای عاشقی لحظاتی را همراهت پیمودم و با تو تمام زند گی ام را شیرین دیدم لحظاتی سراسر شادی و خوشبختی هنوز طعم نگاه شیرینت را در تمام وجودم احساس می کنم و هنوز نگاه پر زدردت را هنگامی که در چشمهایم نگاه می کردی را به یاد دارم و تمام خاطراتت را همراه خود به این طرف و ان طرف می برم هنوز تکه ای از نوشته ات را نگه داشتم تا در هنگام دلتنگی ان را ببویم و هنوز با انکه از من دوری دوستت دارم از تو می نویسم یگانه عشق من و به امید بر گشتن دوباره ات منتظر می مانم نازنینم تو را همچو نفس به خاطر می سپارم نوشته شده توسط رویا تاریخ جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 19:38 |+|
نوشته شده توسط رویا تاریخ جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 15:9 |+|
من می روم از برتو اما تو همیشه با منی نوشته شده توسط رویا تاریخ جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 17:13 |+|
من تو رو تا بی نهایت می پرستیدم
ولی هر گز نفهمیدی التماست کردم و در خود شکستم غرورم باز هم نفهمیدی عاشق نبودی تا که بفهمی درد واحساسم و هر گز نخواستی تا که ببینی نا له های قلبمو دلم شکستی برو دلم و شکستی برو برو دیگه نه نمی خوامت دلم و شکستی برو فقط اینه جوابت به پای تو نشستم از عشقت مست مستم دلم شکستی اما هنوز عاشقت هستم از یاد من نمی ری مردم از این اسیری چه کار کنم که امروز از عشق من تو سیری نوشته شده توسط رویا تاریخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 8:5 |+|
سلام دوستان خوبم به نظر شما عشق یعنی چی؟ نوشته شده توسط رویا تاریخ دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 21:44 |+|
نوشته شده توسط رویا تاریخ جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 11:29 |+|
نوشته شده توسط رویا تاریخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 15:50 |+|
هر گز نخواستم که تو رو با کسی قسمت کنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت کنم هر گز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم نوشته شده توسط رویا تاریخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 8:6 |+|
|